حکایت ۱۵ خرداد

۱۳ خرداد ۱۳۹۹ | ۱۱:۲۶ کد : ۱۵۲۷۸ اخبار فرهنگی اسلاید صفحه اول
تعداد بازدید:۱۸۰

حکایت  امام  خمینی وقیام پانزده خرداد سال42

یکی از نظامیان حمله به منزل  امام  در آن شب می نویسد  میگوید: در شب دستگیری حضرت امام در قم، من یکی از کسانی بودم که عدهای از این نیروها تحت امر من بودند. تصمیم بر این بود که خیلی آرام و بدون هیچ سر و صدایی آقا دستگیر بشوند که همسایهها باخبر نشوند. لذا نزدیک اذان صبح را برای دستگیری در نظر گرفتیم و قبل از اذان صبح با یک نیروی قابل ملاحظهای نردبانی گذاشتیم و از این نردبان یک تعدادی خودشان را به پشت بام منزل حضرت امام رساندند. از آنجا هم دوباره نردبان را گذاشتند توی خانه، رفتند پایین و آمدند در خانه را باز کردند.

به محض آنکه وارد حیاط حضرت امام شدیم، دیدم یک پیرمردی به سمت ما آمد. یکی از افراد رفت با یک مشت ایشان را روی زمین انداخت، هنوز این پیرمرد صدایش در نیامده بود که دیدیم حضرت امام فرمودند: «با کی کار دارید؟ اگر با خمینی کار دارید من هستم. این پیرمرد بیچاره چه گناهی کرده؟»

ما از این شهامت و جسارت متحیر ماندیم و سعی کردیم قبل از اینکه امام اتاقشان را ترک کنند خودمان را به اتاق ایشان برسانیم. فکر می کردیم الآن ایشان مثلا از این اتاق پا به فرار میگذارند، لذا با عجله به سمت اتاق رفتیم. درب را که باز کردیم دیدیم ایشان خیلی آرام و بدون هیچ اضطرابی لباسشان را پوشیدند و عمامه شان را هم به سر گذاشتند و عبایشان را دارند میگذارند دوششان؛ مثل اینکه خودشان دارند تشریف میآورند. لذا بدون اینکه برخوردی بکنیم ایستادیم.

دیدیم ایشان بدون اینکه ما از ایشان بخواهیم تشریف بیاورند توی حیاط، کفششان را پوشیدند. از پلهها تشریف آوردند بیرون و به سمت حیاط آمدند. ما همین جور متحیر از این روحیه بلند ایشان حرکت میکردیم که ایشان جلوی در خانه رسیدند یک مرتبه دیدیم مکثی کردند. بعد از چند لحظه فکر کردن، ایشان برگشتند دو مرتبه به سمت اتاق. ما فکر کردیم که ایشان پشیمان شدند از اینکه با ما تشریف بیاورند لذا بلافاصله دستور دادیم همه گلنگدنها را کشیدند و کاملا راه را بر روی ایشان بستیم... آقا مثل اینکه مگسی جلوی راهشان باشد و بخواهد این مگس را از سر راهشان بپراند با بیاعتنایی با دستشان اشاره کردند که کنار بروید. ما تصمیم نداشتیم از جلوی ایشان دور بشویم ولی دیدیم ایشان اصلا توجهی به اینکه این نیرو با اسلحههای گلنگدن کشیده شده و دست روی ماشه در مقابل شان ایستادهاند، بی اعتنا به راهشان ادامه دادند.

ایشان از پلههای اتاقی که آنجا استراحت میکردند، بالا رفتند و وارد اتاق خود شدند و دولابچه را باز کردند (کمد دیواری قدیمی) و چیزی را از داخل این محفظه برداشتند که سفید بود و ما متوجه شدیم که ایشان کفنشان را برداشتند. ما به محض دیدن این صحنه، نزدیک بود اسلحههایی که توی دستمان بود از دستمان بیفتد؛ یعنی این اندازه در مقابل عظمت روحی و اراده و شهادت طلبی و از خودگذشتگی این مرد، بیاختیار شدیم که دیگر توانایی شلیک کردن که هیچ بلکه اسلحهها در دست ما میلرزید.

ایشان دو مرتبه با کمال صلابت و آرامش خاطر از اتاق بیرون آمدند و با بیاعتنایی به سمت درب حیاط و ماشینی که جلوی حیاط ایستاده بود تا ایشان را به سمت حیاط ببرد، تشریف بردند. توی ماشین هم آرامش نداشتیم و لرزه بر اندام ما حاکم بود و هراسناک بودیم که ایشان وقتی این حالت را در ما دیدند به ما تسلی خاطر میدادند.

به نقل از کتاب »««زندگی و مبارزات حجتالاسلام سیدعلی اکبر ابوترابی» »

 

خاطره جالب از ترس ساواکیها هنگام دستگیری امام خمینی

آیت الله جلالی خمینی در رابطه با تبعید امام خمینی (ره) به تهران میگوید: امام خمینی (ره) را دستگیر کردند و به تهران آوردند، من از شدت ناراحتی شبها نمیتوانستم بخوابم. چرا که شکنجهها و اقدامات ساواک را شنیده بودم. بعد از 10 روز تصمیم گرفتم خدمت آیتالله کمرهای که از علمای تهران و انسان متدین و خوبی بود و اگر حرفی یا سفارشی میکرد دستگاه پهلوی حرف ایشان را میخواند، بروم چرا که از قبل با او و پسرش آشنایی داشتم

نزد میرزا خلیل کمرهای رفتم و از ایشان خواستم که به رئیس کل شهربانی تلفن بزند و از او درخواست ملاقات من با امام را داشته باشد. او تماس گرفت و رئیس کل شهربانی مأخوذ به حیا شد و قبول کرد. ابتدا امام را به منطقه قنات آباد آورده و بعد به خانه یکی از تجار بازار به نام "روغنی" که طرفدار ساواک بود بردند. من به آنجا رفتم و دیدم نیروهای نظامی از آنجا محافظت میکنند.

اولین کسی بودم که در این وضعیت با امام دیدار کردم. امام را تنها در اتاقی در خانهای بزرگ دیدم. سرهنگها و سرتیپها که به دیدن امام میآمدند وقتی امام به آنها نگاه میکرد از ابهت امام سرشان را عقب میبردند. من در این ملاقات به امام گفتم از دستگیریتان داخل خانه حاج آقا مصطفی تعریف کنید. ایشان لبخندی زدند و گفتند "وقتی صدای جیغ و داد را شنیدم به سمت در خانه آمدم دیدم مشتی علی (خادم) را میزنند. در را باز کردم و گفتم چرا او را میزنید؟ روحالله منم و الان میآیم."https://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim/Uploaded/Image/1397/04/27/139704271249155514783284.jpg
آیت الله جلالی خمینی از شاگردان امام خمینی (ره)

امام را سوار ماشین کرده و به سمت تهران آوردند. ایشان میفرمود از شهر که خارج شدیم دیدم افراد مسلحی که سمت چپ و راست من نشستهاند دست و پایشان میلرزد. گفتم چرا رنگتان پریده گفتند "ما ترسیدهایم!" من دست روی پایشان گذاشتم و گفتم ناراحت نباشید من همراهتان هستم.(باخنده)  این ماجرای ملاقات من با امام بود.

یک روز هم کنار امام نشسته بودیم، وقت ظهر شد و میخواستیم از خدمت ایشان مرخص شویم. امام فرمود چند نفرتان بمانند. من و شیخ حسن صانعی و آقایان توسلی و خلخالی ماندیم. دیدیم که مولوی رئیس ساواک تهران و معاون نخست وزیر یعنی حسنعلی منصور به ملاقات امام آمدند.

ایشان بعد از چند دقیقه از اندرونی بیرون آمدند و فرمودند آقایان چه فرمایشی دارند؟ مولوی گفت "من رئیس ساواک تهران هستم و معاون حسن علی منصور همراهم است. آقا ما از تهران آمدهایم تا دست و پایتان را ببوسیم و التماس کنیم تا شما اجازه بدهید حسنعلی منصور کارش را شروع کند." امام فرمود "من نه به کسی دست اخوت دادم و نه بیجهت با کسی دشمنی دارم. اگر منصور همین رویه را پیش برود من همینم که همینم و اگر او از رویه اش برگشت من هم تجدید نظر و فکر میکنم."

دیدم که مولوی تهدید کرد که "مگر ندیدی 15 خرداد چه شد؟ 15 خرداد 15 هزار نفر از مردم کشته شدند!" امام عصبانی شد و فرمود "خب چه کسی کشت؟  این درست است که شخص اول مملکت بگوید میکشم و می‌‌زنم؟ کُشتی و زدی! دیگر چه کاری از دستت برمیآید؟"

یک نفر از آن دو گفت اجازه دهید این مطالب را یادداشت کنیم و امام هم اجازه داد. از امام تقاضا کرد بگذارید یک بار دیگر هم ما خدمتتان بیاییم. امام فرمود اجازه نمیدهم دوباره به اینجا بیایید. آن دو نفر هم عقب عقب از نزد امام خارج شدند.(به نقل از خبر گزاری تسنیم)